شعر جشن
| طعنه از دشمنت ای دوست شنیدن تا کی؟ | به بدن پیرهن صبر دریدن تا کی؟ |
| پیش رو بودن و روی تو ندیدن تا کی؟ | بار هجران تو بردوش کشیدن تا کی؟ |
تا سحر نافله ی عشق بخوان و گله کن...
محفل داریم...تخم چشمانمان را با اقدام آسمانیتان له و لورده فرمایید
:)
زمان:
یکشنبه 1/2/1392
ساعت 4مکان:
جای همیشگی
نه اینکه بشینی دم در و منتظر بمونی تا اون بیاد...
اون اومده
ماهاییم ک باید ظهور کنیم....ظهور واقعی، ظهور ماهاست....آقا هست...بین ماست، همین الان داره ماها رو نگاه میکنه....منتظر واقعی آقاست...اون منتظره که ماها یه حرکتی بکنیم....حرکتی در جهت مهیا ساختن مقدمات ظهور...
دیدن روی تو در خویش زمن خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو در قاب گرفت
خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا « عقل » طلب می کردم
« عشق » امّا خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هرکه از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شودازحافظه ی آب گرفت ؟!
میزنم له و لوردش میکنم
کصافط!
سه بار پست زدن با آی پد ب جایی نرسید
چارشمبه
محفل داریم
ساعت چهار
مزین میکنید ما رو
:دی
بعضا تسکین غم و این حرفا
:دی
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟
علی اکبر لطیفیان
امیدوارم آی امینی از دست بنده ناراحت نباشا و......
مـگــر
قـراری کـه بـا تـو داشتـم و
هـرگـز نیـامـدی.
+فرامرز سه دهی
پ.ن: یادش بخیر لطمه میزدیم....
جنگی است بر این حلق سر خانه تو
مستیم ز بوی تو و این فکر خراب
گندیست در این سلسله سامانه تو
با تشکر از آی دکتر الاستومر (کتی جون خودمون) که آی خلیفه لو رو خلیفه خالی صدا کردم بسی حلق بردیم....
:دی
یا سیدنا تو را کتی خلیفه گفت
ما بر سر این اسم چه ها لطیفه گفت
عشقست جلو نشستن و وصف رخت
با ما تو بیا دمی ز ما قصیده گفت
:دی
ای آنکه هر چه هست و نیست بود گشت
نامت به پهنه ی دو جهان یادبود گشت
سردست این هوا بدون بودن خدا
حرفم میانِ ... واو ... دال... نون... دود گشت....
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد
چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاهی آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک باران ساحل ها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا درموج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
شدم مانند قطاری که سوت می کشد
و دودش پهنه آسمان را سیاه کرده است
مراقب باش زیرت نکنم
می خواهم دیوانه بشوم.......
مانند گذشته
مانند قدیم
حتی بعضا از واژه مانند هم حالم بهم میخورد و دوست دارم بنویسم ........مثل
پ.ن: شنبه از مشهد اومدم.......دلمان ک هیچ، عقلم را پیشش گرو گذاشتم و آمدم. سلام تک تکتان را با تمام بی لیاقتی ام به صاحب کل سلام ها رساندم........
آمده بودم ک تو راهم دهی
عقل و دل و یار و زبانم دهی
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم دهی و....
می دونم خیلی زوده! ولی خب قشنگ بود متنش!
سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن.
کاسه را دیدم به دستش، پر زدم سوی هلیم
گرچه بوی نافه ای از طره ی او می وزید
در مشام من نبود آن لحظه جز بوی هلیم
کاسه نذری به دستش بود و من غافل از او
چونکه بودم در نخ آن چشم و ابروی هلیم
بر رخ ماه هلیمش هاله ای بود از بخار
همچنین از دارچین مِش بود گیسوی هلیم!
چون رخ دلدار من –آنگه که آرایش کند-
یک وجب انگار روغن بود بر روی هلیم
*
مرد را گفتی که از نیرو بباشد راستی
باشد این نیرو هم ای شاعر! ز نیروی هلیم
الغرض خوردیم واز بسکه مقوی بود و توپ،
این غزل را هم در آوردیم از توی هلیم!!
+ سعید سلیمان پور
**************************
دوباره چاه کندن کردی آغاز؟!
بکش بالا دوباره نفت یا گاز
حلالت باد تهران! هرچه دارم
فدای تو، ارادتمند: اهواز !!!
تویی ذکرم، تویی راز و نیازم
تویی تسبیح و مهر و جانمازم
منم اهواز! ، تهران عزیزم!
فدای قدّ و بالات نفت و گازم...!
من و اهواز و نفت و سفره خالی
من و کارون و بغض و خسته حالی
تو و تهران و پول نفت اهواز _
تو و دربند و عشق و بی خیالی...!
خمار شعر نابم ای دوبیتی
لبالب کن سبو از می دوبیتی
که امشب از زبان واژه هایم
بریزد هی رباعی هی دوبیتی!
خام است خیال انقطاعی دیگر
بین تو و ما نیست وداعی دیگر
"لا حول و لا قوه الا بالله" !
با وزن تو خو کرده رباعی دیگر
گفتی که: بیا مرا در آغوش بگیر
گفتم که: تو هم حرف مرا گوش بگیر _
_ از بوی تنت خانه من پر شده است
دارم خفه میشوم برو دوش بگیر!!!
+سید محمد مهدی شفیعی
دل توی اسید عشق حل خواهد شد
محو رخ آن قند و عسل خواهد شد
در تنگی قالب رباعی، یارم -
بی زلف دراز خود، کچل خواهد شد
می گوید از اصلاح دماغ "اَلِف"اش(!)
این حرف سرانجام عمل خواهد شد
(این شعر عجب رباعی کشداریست
اینسان برود پاک غزل خواهد شد....!)
+علیرضا قزوه
دعایم گر چه گیــــــــــرا نیست
تو خود ننـــــــــــــــــــداز رویم را
:(
ساعت از لحظه دیدار خدا می گذرد
آدما! مست به دنبال چه ها می گردی
:(
بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا
دیریست که جمعه های ما تعطیل است

البته خب اینم یه مدلشه!
:)
واژه به واژه کار دلم بي قراري است
باران و رود و چشمه و دريا قلم شدند
برگ درخت و بال ملک دفترم شدند
بي تابم امشب و تب شعري گرفته ام
با جمع شاعران، شب شعري گرفته ام
سعدي! نگاه کن به رُخش باز، جان بگير
از باغ هاي نخل علي «بوستان» بگير
حافظ! بيا و شاعر اين بارگاه باش
يعني غلام شاه جهان باش و شاه باش
پژواک بي نهايت خورشيد نور او
اي مولوي زشمس جمالش بگو بگو
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
چون نام رستم آمده اين بار وقت اوست
فردوسي! از شکوه نبردش چه ديده اي
آيا شجاعت علوي را شنيده اي؟
قطبين عالم است سر تيغ ذوالفقار
از ضربه هاي دستش لا يمکن الفرار
نيما! براي پيرهنش شعر نو بگو
از سادگيش، از نمک و نان جو بگو
او از هجوم زخم زبان خون به دل شده
سهراب! در مسير علي آب گل شده
قيصر! ميان کوچه علي سر به زير شد
عمر گلش بگو چقدَر زود دير شد...
+مجید تال
به قـــولِ برتراند راسل
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !
حل می شود شکوه غزل در صدای تو
پانته آ صفایی بروجنی
به قـــولِ مارک تواین
آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ والت ویتمن
زندگی به من آموخت؛
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ حسین پناهی
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟