من یا ...

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
 "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم".
 
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
 و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نــه... خدا نکنه...

لطمه: دودکش

شدم مانند قطاری که سوت می کشد

و دودش پهنه آسمان را سیاه کرده است

مراقب باش زیرت نکنم

اندکی تأمل

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.

اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكالش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان ميگرفت. قبول نكردم. راستش تحملش را نداشتم.

بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس! خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر... دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرفش را هم نزنيد.

بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.

حالا كلوديا مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند ...


+قدر نعمت هایی که داریم رو بیشتر بدونیم و همیشه سعی کنیم توی سختی ها این جمله یادمون بمونه که

"اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد"

شازده کوچولو

فکر می کنم تقریبا هممون داستان شازده کوچولو رو حداقل یه بار خونده باشیم

داستان واقعا قشنگیه!

و البته بعضی قسمتای این داستان هست که دیگه واقعا عالین!

از نظر من بخشی که در ادامه مطلب اوردم یکی از همین قسمتاس ...

ادامه نوشته

سلام، حال همه ما خوب است..........

صبح همگی بخیر......

می دونم خیلی زوده! ولی خب قشنگ بود متنش!


سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن. 

                                                                                                      

سید علی صالحی

به قول راسل

به قـــولِ برتراند راسل
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

به قول مارک

به قـــولِ مارک تواین
آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!

به قول ویتمن

به قـــولِ والت ویتمن
 زندگی به من آموخت؛
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.

به قول پناهی

 
به قـــولِ حسین پناهی
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

به قول ارنستو....

به قـــول ارنستو چه گوارا
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
...
یک گل کاشته باشم
...!

به قول حسین پناهی

به قـــولِ حسین پناهي

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز....


پ.ن: یادش بخیر آژانس دوستی......

به قول چارلی

به قـــولِ چارلی چاپلین
آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

به قول خسرو

به قـــولِ خسرو گلسرخی......
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!

به قول مارتین

مارتین لوتر کینگ میگه......
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...

به قول 3

به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی،
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.

محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .

به قول 2

به قـــولِ داییم،
اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...

به قول 1

به قـــولِ بابام
ديکتـاتـور اون بچّه ي دو ساله ست که بيست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند

طعم محفل

ای در به در و خسته و تنها ، مهدی

ای کسی که هر روز، همیشه هستی

این سید ما و این طرف محفلیان

ای صدری بابا تو بگیرش دستی


با عرض سلام و عرض خیر مقدم پیشاپیش خدمت دوستان گرام و محترمه!

بعضا پیش می آید که بر وفق مراد باشید!

مراد را در یابید! و خود مرید مراد باشید.

گویند این هفته محفلی خواهیم داشت و از این گونه اقاویل و این گونه مصابیح!

شایان به ذکر است همان روز و همان ساعت و همان مکان و همان همان!

لطفا از آوردن کودکان زیر 18 سال اکیدا پرهیز نموده تا مجلسی فقیه، در خور تنکیف داشته باشیم.

پیشاپیش منتظرتان هستیم.


هر روز به یاد این طرف خندیده

سر تاس و کچل به روی من خندیده

کی میبری از یاد خودت ای ملعون

این حال من و جان به کف خندیده


چقدر خنده داره که ........

چقدر خنـده داره که... یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره

چقدر خنده داره که... صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه...

چقدر خنده داره که... یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره

ادامه نوشته

حسین پناهی......

پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر.
خوشبختانه باران، ارث پدر هیچکس نیست!

لطمه

از کسی که دلش گرفته ؛ نپرسيد چرا.....

آدم ها وقتی دليل ناراحتی شان را نمی توانند بيان کنند ، دلشان می گيرد ...

لطمه: خونین و مالین


 اکنون دستانم را در دلت فرو می برم تا خرده شیشه های قلبت،

دستانم را زخمی کنند............

بی شک حس دیگری دارم!

لطمه: عصر دیجیتالی

اگر توجه کنی می بینی که نگاهم با نگاهت حرف می زند!

اینقدر پلک نزن، صدایت قطع و وصل می شود!

لطمه: نانوا

نانوا هم جوش شیرین می زند!

بیچاره فرهاد!

تو چه می خواستی ...؟!

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

هرکسی کار خودش....

چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :

همه کس ،يک کسي ،هر کسي ، هيچ کس 

کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند .

هر کسي مي توانست اين کار را بکند ،‌

اما هيچ کس اين کار را نکرد .

يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ،

اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد

که همه کس مي توانست انجام بدهد!!!

مورچه و سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...


هندسه زندگی

در ابتدا

جنینی کروی شکلی

درون دایره ی درد

.

.

.

و بعد

زوزه و نـِـق

در ذوزنقه ی آغوش

.

.

.

بعد از آن

هرمهای مختلف رشد !.ا

.

.

.

وبعد

- به فراخور ِ حال -

یا

در پی ِ ارتفاع نیازی

ویا

مثلث ِ راز

.

.

آخر ِ سر هم

که به مستطیل گور می سپارندَت!ا

.

.

حالا تو هی بگو :

زندگی جبر است

نه هندسه.....!!!!ا

عطر عید

ادامه نوشته

لطمه 4: اصن یه وضی

هیس! ساکت باش.
گوش هایم دارند تو را می شنوند.