به کجا چنین شتابان ...
به کجا چنین شتابان نفسم دگر بریده است که زمان مرگ این دل به رهت کنون رسیده است
به کـــجا چنین شتابان به کجا چنین دوان تر که روان و هوش و رنگم همه در رهت پریده است
هـوس کـــجای داری که چـنین دوان روانی که به چین و بلخ و ماچین چو تویی کسی ندیده است
تو که میل رفتنت بود دل من چرای سوزی که عیار رنگ سرخـــم همه زرگــری خریده است
تو اگـر چــنین برفتی ز دیـار و از ســرایم تو شـــنو صـدای این دل که همه کســی شنیده است
تو اگــر کــنون برفتی دل خود بذار بر من که دلــت نوش دواییسـت کــمرم دگــــر خمیده است
تو برو نفس که سهل است سرهاتفا به راهت نفس و ســــرم به یکــجا همــه در رهت بریده است