محفلی دیگر با صدای اینجانب(edited)
تا سحر نافله ی عشق بخوان و گله کن...
محفل داریم...تخم چشمانمان را با اقدام آسمانیتان له و لورده فرمایید
:)
زمان:
یکشنبه 1/2/1392
ساعت 4مکان:
جای همیشگی
تا سحر نافله ی عشق بخوان و گله کن...
محفل داریم...تخم چشمانمان را با اقدام آسمانیتان له و لورده فرمایید
:)
زمان:
یکشنبه 1/2/1392
ساعت 4مکان:
جای همیشگی
نه اینکه بشینی دم در و منتظر بمونی تا اون بیاد...
اون اومده
ماهاییم ک باید ظهور کنیم....ظهور واقعی، ظهور ماهاست....آقا هست...بین ماست، همین الان داره ماها رو نگاه میکنه....منتظر واقعی آقاست...اون منتظره که ماها یه حرکتی بکنیم....حرکتی در جهت مهیا ساختن مقدمات ظهور...
دیدن روی تو در خویش زمن خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو در قاب گرفت
خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا « عقل » طلب می کردم
« عشق » امّا خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هرکه از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شودازحافظه ی آب گرفت ؟!
ای اشک مهلتی دل غمگین و خسته را
چشمان غم گرفته در خون نشسته را
مولا کنار فاطمه بدرود می کند
با بند بند خویش نگاهی گسسته را
بر دوش می گذارد و از خانه می برد
امشب علی، حقیقت پهلو شکسته را
از کوچه های کوفه که رد می شود، دریغ!
در شعله می کشد دل درهای بسته را
او را به خاک تیره . . . نه! پرواز می دهد
در آسمان کبوتر از بند رسته را
در صحن فاطمیه کنون شور دیگری است
شوریدگان سینه زن دسته دسته را
محمود سنجری
میان کوچه های بارانی گم شده است
خودم را گم کرده ام بانو!
میان کوچه های خیس باران
میان بغض های فرو خورده
دلی آتش زده
بشکن مرا بانوی پهلو شکسته ام....
عادت به روزه کرده دلم،روضه خوان کجاست؟
صاحب عزای فاطمه،آن بی نشان کجاست؟
قربان اشک روز وشب چشم خسته ات
مولا فدای مادر پهلو شکسته ات....
اتراق کردم باز هم پای دماوندت
بانوی کوهستانم و بدجور پابندت
ای بنـدباز حرفهای! این صید دور از دست
این بار با پای خودش افتاده در بندت
معصومتر از قبلهایی در نگاه من
این رنگ ِ پیراهن، چه میآید به لبخندت!
بالا و پایین میپرند؛ آتش نمیخواهند
ذرات من - این دانههای سرخ اسپندت-
در خلوت گرم ِ نگاهم، ذکر خیرت بود
دیوارها یکریز گفتند و شنیدندت
دریای بی پایان من! سرچشمههای گیج
آرام میگیرند با رؤیای پیوندت
ای کعبهی مقصود! اللهم لبیکام-
خواهد رسید از دور، بر گوش خداوندت!؟
حسنا محمد زاده
.
.
.
این همه سال هی شمردی تو...
سیصد و سیزده نفر نشدیم
.
.
.
می کشانم تا سکوت ِ سینه ام پای تو را
در دلم آیینه بندان می کنم جای تو را
شاهِ ماهی هایی و دریاچه ها حس کرده اند
گوشه ی تُنگِ دل تَنگم تقلای تو را
می روم جاری کنم در مویرگ های قلم
قطره قطره ...رود پشتِ رود ، دریای تو را
کودک ِ گیج درونم می شناسد خوبِ خوب
از هجای بغض های من الفبای تو را
می شود بو کرد پایان تمام شعرها
از نُک انگشت هایم عطر موهای تو را
حل شدی در استخوان هایم چنان که آینه
لمس کرد از پوستم هربار گرمای تو را
باز نامم را صدا کن، کوه ها با هر نفس
منعکس کردند در گوش ِ من آوای تو را
نور چشمم ! کور خواهد کرد این دلواپسی
آخرش با اشک ، چشمان ِ زلیخای تو را
روی من سیاه
از همه این روزهایی که یادم می رود
بهار سبزتری
_هنوز _
در مشت های هستی پنهان است...
تو به خاطر آنهایی بیا که هر جمعه به شوق ندبه بر میخیزند...
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان من تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
سهیل محمودی
سلام بر دوستانم
سال نوتون مبارک
ایشالا سالی داشته باشید سرشار از رشد، شادی، خوشی
و دوری از گناه
خدمت شما هستیم، با پیشنهاد یک کتاب
....
وَ حَوائِجَنا بِهِ مَقْضِيَّةً، وَ أَقْبِلْ إِلَيْنا بِوَجْهِكَ الْكَريمِ، وَاقْبَلْ تَقَرُّبَنا إِلَيْكَ، وَانْظُرْ إِلَيْنا نَظْرَةً رَحيمَةً، نَسْتَكْمِلُ بِهَا الْكَرامَةَ عِنْدَكَ، ثُمَّ لا تَصْرِفْها عَنّا بِجُودِكَ، وَاسْقِنا مِنْ حَوْضِ جَدِّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً رَوِيّاً، هَنيئاً سائِغاً، لا ظَمَاَ بَعْدَهُ، يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
و روزي هاى ما را به واسطه او وسيع و حاجتهاى ما را برآورده گردان. و بر ما به وجه كريم (و رحمت با كرامت) اقبال و توجه فرما و تقرّب و توسل ما را به سوى خود بپذير و بر ما به رحمت و لطف نظر فرما تا ما بدان نظر لطف كرامت نزد تو را به حدّ كمال رسانيم. آنگاه ديگر هرگز نظر لطف را از ما به كرامت باز مگير و ما را از حوض كوثر جدّ پيغمبر صلى اللَّه عليه وآله به كاسه او و به دست او سيراب كن. سيرابى كامل گوارايى كه بعد از آن سيراب شدن، ديگر تشنه نشويم اى مهربان ترين مهربانان.
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است
پر از پریدنم و جای زخمها خوب است
برای حک شدن عشق در خیابانها
به جا گذاشتن چند رد پا خوب است
قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»
قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است
نخند حرف دلم را نمیشود بزنم
خیال میکنم اینجور جملهها خوب است
بگیر دست مرا بشکنام بپیچانام
دو تکهام کن و آتش بزن، بلا خوب است
به هر کجا که مرا میبری نمیگویم
کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است
به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح
نگو: «تو» بیادبی میشود «شما» خوب است!
از : صالح سجادی