مولوی - دیوان شمس

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده‌ی زردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف دريای تو دارد

ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
که خيال شکرينت فر و سيمای تو دارد

غلطم گر چه خيالت به خيالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

گل صد برگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

سر خود پيش فکنده چو گنهکار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد

دل من تابه‌ی حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟

هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی
خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تـو دارد

اگرم در نگشايی ز ره بام درآيم
که زهی جان لطيفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برايم به دو صد دام درآيم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون به مگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

خاتون

تیزی گوشه‌های ابرویت 
پیچ و تاب قشنگ گیسویت 
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت 
                             آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت 
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت 
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست 
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری 
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون 
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون! 
                             آخرش کار می‌دهی دستم


                                                                                      
   قاسم صرافان

یه حبه قند

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر 
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش 
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

قاسم صرافان

هفته صد و شانزدهم

هفته صد و چهاردهم

امشب شب آرزوهاست

قبل از هر چیز برای سلامتی و ظهور امام زمان دعا کنیم

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

هفته صد و یازدهم

نشسته غرق تماشای شیعیان خودش

کسی جز او نیامده سر قرار خودش

چه انتظار عجیبیست اینکه صبح تا شب

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش


حقیقت پهلو شکسته

ای اشک مهلتی دل غمگین و خسته را

چشمان غم گرفته در خون نشسته را

مولا کنار فاطمه بدرود می کند

با بند بند خویش نگاهی گسسته را

بر دوش می گذارد و از خانه می برد

امشب علی، حقیقت پهلو شکسته را

از کوچه های کوفه که رد می شود، دریغ!

در شعله می کشد دل درهای بسته را

او را به خاک تیره . . . نه! پرواز می دهد

در آسمان کبوتر از بند رسته را

در صحن فاطمیه کنون شور دیگری است

شوریدگان سینه زن دسته دسته را


محمود سنجری

دانه های اسپند

اتراق کردم باز هم پای دماوندت

بانوی کوهستانم و بدجور پابندت


ای بنـدباز حرفه‌ای! این صید دور از دست

این بار با پای خودش افتاده در بندت

 

معصوم‌تر از قبل‌هایی در نگاه من

این رنگ ِ پیراهن، چه می‌آید به لبخندت!

 

بالا و پایین می‌پرند؛ آتش نمی‌خواهند

ذرات من - این دانه‌های سرخ اسپندت-

 

در خلوت گرم ِ نگاهم، ذکر خیرت بود

دیوارها یکریز گفتند و شنیدندت

 

دریای بی‌ پایان من! سرچشمه‌های گیج

آرام می‌گیرند با رؤیای پیوندت



ای کعبه‌ی  مقصود! اللهم لبیک‌ام-

خواهد رسید از دور، بر گوش خداوندت!؟


حسنا محمد زاده


شاهِ ماهی ها

می کشانم تا سکوت ِ سینه ام پای تو را

در دلم آیینه بندان می کنم جای تو را


شاهِ ماهی هایی و دریاچه ها حس کرده اند

گوشه ی تُنگِ دل تَنگم تقلای تو را


می روم جاری کنم در مویرگ های قلم

قطره قطره ...رود پشتِ رود ، دریای تو را


کودک ِ گیج درونم می شناسد خوبِ خوب

از هجای بغض های من الفبای تو را


می شود بو کرد پایان تمام شعرها

از نُک انگشت هایم عطر موهای تو را


حل شدی در استخوان هایم چنان که آینه

لمس کرد از پوستم هربار گرمای تو را


باز نامم را صدا کن، کوه ها با هر نفس

منعکس کردند در گوش ِ من آوای تو را


نور چشمم ! کور خواهد کرد این دلواپسی

آخرش با اشک ، چشمان ِ زلیخای تو را


حسنا محمد زاده

اولین جمعه سال ... هفته صد و ششم

....

وَ حَوائِجَنا بِهِ مَقْضِيَّةً، وَ أَقْبِلْ إِلَيْنا بِوَجْهِكَ الْكَريمِ، وَاقْبَلْ تَقَرُّبَنا إِلَيْكَ، وَانْظُرْ إِلَيْنا نَظْرَةً رَحيمَةً، نَسْتَكْمِلُ بِهَا الْكَرامَةَ عِنْدَكَ، ثُمَّ لا تَصْرِفْها عَنّا بِجُودِكَ، وَاسْقِنا مِنْ حَوْضِ جَدِّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً رَوِيّاً، هَنيئاً سائِغاً، لا ظَمَاَ بَعْدَهُ، يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ.

 

و روزي هاى ما را به واسطه او وسيع و حاجتهاى ما را برآورده گردان. و بر ما به وجه كريم (و رحمت با كرامت) اقبال و توجه فرما و تقرّب و توسل ما را به سوى خود بپذير و بر ما به رحمت و لطف نظر فرما تا ما بدان نظر لطف كرامت نزد تو را به حدّ كمال رسانيم. آنگاه ديگر هرگز نظر لطف را از ما به كرامت باز مگير و ما را از حوض كوثر جدّ پيغمبر صلى اللَّه عليه وآله به كاسه او و به دست او سيراب كن. سيرابى كامل گوارايى كه بعد از آن سيراب شدن، ديگر تشنه نشويم اى مهربان ترين مهربانان.

 

"شما" اگرچه واژه محترمی است ...  ولی "تو" شدن لیاقت میخواد ...

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

 

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

 

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

 

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

 

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

 

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

 

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!

 

از : صالح سجادی

 

آخرین جمعه سال ... هفته صد و پنجم



 
خاطرم هست از کودکیم تا حالا

در دلم ریشه دوانده غم دوری شما

قطره آبم که سرازیر شدم از سر کوه

که مگر قبل بخــارم برسم بر دریــا
 
این مسلّم که تو هستی و همه میدانیم...

نکته ی مبهمش اینجاست، کجایی و کجا؟!
 
جمکران خاک بهشت است به یمن قدمت

بی سبب نیست دل آرام بگیرد آنجــا
 
عمــر من در گرو ثانیه ها میگـذرد

ساعتم ثانیه در ثانیه گوید که بیا
 
کاش این جمعه بیایی و غم از دل ببری

کاش این جمعه شود عید ظهورت مولا

خواب دیدم «نیستی»، تعبیر آمد «می‌رسی»

ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیش‌تر
کِی به پایت می‌شود افتاد از این بیش‌تر؟

ترس دارم عاشقانت، مست و مجنون‌تر شوند
روبه‌ری خانه‌ات بگذار پرچین، بیش‌تر!
 
ماه؛ سیری چند! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می‌رود بالا و پایین، بیش‌تر

وصف آسانی است... هر چه خنده‌هایت کم شوند
شهر پیدا می‌کند شب‌گرد غمگین، بیش‌تر

آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شبِ عیدش ببارد برف سنگین، بیش‌تر

خواب دیدم «نیستی»، تعبیر آمد «می‌رسی»
هر چه من دیوانه بودم، ابن‌سیرین، بیش‌تر!

 
از : امیرعلی سلیمانی

هفته نود و نهم

اللهم عجل لولیک الفرج

جان عالم بر لب آمد اي خدا مهدي نيامد
چشم عالم پر زخون شد اي خدا مهدي نيامد
هر چه گفتم يا ابن طاها يا ابن ياسين يا ابن احمد
العجل ياابن العلي المرتضي مهدي نيامد

هر چه گفتم يا مغيث الشيعه نشنيدم جوابي
هر چه گفتم يا معز الاوليا مهدي نيامد
دين ما ايمان ما اميد ما هستي عالم
صاحب ما و ولي عصر ما مهدي نيامد

العجل مولا  العجل مولا  العجل مولا


بس کن رباب ...

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست  دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
**حسن لطفی**

حرف ها دارم اما ...

 حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » 

 چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است: 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

"قیصر امین پور"

تو را به اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم ...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

ادامه نوشته

هفته هشتاد و دوم




نسل ما نسل ظهور است اگر ما خواهيم
اين زمان فصل حضور است اگر ما خواهيم

گر که آماده شود لشگر حق او آيد
زين گذر وقت عبور است اگر ما خواهيم

وصل و ديدار خوش حضرت مولا تو بدان
نه چنان مبهم و دور است اگر ما خواهيم

رخ نمايد به جهان گر همه محرم باشيم
وقت آن نور و سرور است اگر ما خواهيم

وعده حق برسد تا که چو لايق بشويم
لطف او حد وفور است اگر ما خواهيم

در جست و جوی بهشت...

ماهی لبخند زد

ماهی کوچک دچار ابی بیکران بود

آرزویش این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره آن را باز کند

وچه سخت است وقتیکه ماهی کوچک عاشق شود , عاشق دریای بزرگ!

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید.

ماهی همیشه و همه جا به دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد

کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه در پیش می گشت گم تر می شد و هرچه که می رفت , دورتر.

ماهی می گریست . از دوری و از دلتنگی, ودر اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد

همیشه با خود می گفت :" اینجا سرزمین اشک هاست , اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند, چون هیچ وقت دریا را ندیده اند و فکر می کردند شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است"

ماهی یک عمر گریست و در اشکهای خودش غرق شد و مرد , اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در ان غوطه می خورد .

 

قصه که به اینجا رسید , آدم گفت: " ماهی در آب بود و نمی دانست , شاید آدمی هم با خداست و نمی داند. شاید آن روز که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه بود"

 

آن وقت آدم لبخند زد , خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد... .

درد

می گویند : شاد بنویس ...

     نوشته هایت درد دارند!

         و من یاد ِ مردی می افتم ،

              که با کمانچه اش ،

                  گوشه ی خیابان شاد میزد...

                       اما با چشمهای ِ خیس ... !!

هفته هفتاد و نهم

بر چـهره پر ز نــور مهدی صلوات

بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امــر فـرج شـود مهـیا بفرست

بـهر فـرج و ظـهور مهدی صلوات


هیچ  به جز آفریدگار مبادا ...

هيچ دلي عاشق و دچار مبادا

عاقبت چشم انتظار مبادا


مي روي وابرها به گريه كه برگرد

چشم خداوند اشكبار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

آينه با سنگ در كنار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

وعده ديدار بر مزار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

اين خبر سرخ ناگوار مبادا


تشنه لبي مست رفته است به ميدان

تشنه لب مست بي قرار مبادا


شيهه اسبي شنيده مي شود از دور

شيهه اسبي كه بي سوار مبادا


اين طرف آهو دويد آنطرف آهو

دشت درانديشه شكار مبادا


وسعت دشت است و وحشت رم اسبان

غنچه سرخي به رهگذار مبادا


زندگي سبز ومرگ سرخ مبارك

دشت پر از لاله بي بهار مبادا


عالم كثرت گشود راه به وحدت

هيچ به جز آفريدگار مبادا

    

 + فاضل نظری

هفته هفتاد و ششم


ای پاسخ گرامی امن یجیب ها

تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب ها

چشم جهان به چشمه ی دستان سبز توست

جاری شو از ورای فراز و نشیب ها . . .

اللهم عجل لویک الفرج

ادامه نوشته

حتی منم معرفی کتاب :)

واقعا فکر نمی کردم بعد از نظری که تو پست قبل گذاشتم، به این زودی دست به معرفی کتاب بزنم!!!!!

البته در نظر داشتم کتابی که در حال خوندنش بودم رو چند روز دیگه معرفی کنم

ولی خب چون هفتاد صفحه آخر رو تو یه نوبت خوندم و نتونستم بذارمش کنار

پست معرفی رو زودتر میذارم!!!

و اما کتاب

ادامه نوشته

تو آمدی ولی ...

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

 

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

 

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

 

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت

 

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

 

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی

به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!

 

 

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

 

 

از : سید مهدی موسوی

زخم : آرزو

روزی که آرزوهایمان را

بر چنار مجاور حک کردم

خندیدی خل شدم

حالا که نیستی

و بازگشته ام

هول شده ام ناخدا

آرزوهایمان را

به آب انداخته باشد

اندکی تأمل

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.

اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكالش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان ميگرفت. قبول نكردم. راستش تحملش را نداشتم.

بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس! خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر... دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرفش را هم نزنيد.

بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.

حالا كلوديا مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند ...


+قدر نعمت هایی که داریم رو بیشتر بدونیم و همیشه سعی کنیم توی سختی ها این جمله یادمون بمونه که

"اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد"

زخم : کودکی

کودکی ام

واگنی بود

که از قطار

برید

شازده کوچولو

فکر می کنم تقریبا هممون داستان شازده کوچولو رو حداقل یه بار خونده باشیم

داستان واقعا قشنگیه!

و البته بعضی قسمتای این داستان هست که دیگه واقعا عالین!

از نظر من بخشی که در ادامه مطلب اوردم یکی از همین قسمتاس ...

ادامه نوشته

زخم

نگرانت نیستم...

شادی های دنیا کنارت هستند

مزاحمت نمی شوم.....

من و دلتنگی هایم زیادی هستیم....

جایی برای ما نیست...

می روم گوشه ای...کنار دلهره...

ازدور به تماشا می نشینم

مزاحمت نمی شوم....

تو فقط بخند ....