اندر خم

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد             رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

 سودای زلف و خالت در هر خیال ناید            اندیشه وصالت جزدر گمان نگنجد

 هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را           زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

 آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند            اندر زمان نیاید، و اندر مکان نگنجد

 آنجا که عاشقانت یکدم حضور یابند             دل در حساب ناید چون در میان نگنجد

 اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی             از دل اگر برآید در آسمان نگنجد

 عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد؟         زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد...



....میگه که: هفت شهر عشق را

راست میگه انصافا.....

به این قسمت کم فکر کند...




هعییی...

در حالی که من در خانه نشسته م و این پست رو می گذارم،

یک سری از دوستان مشهدن

و ما جا موندیم...



یک شعر،

قسمت ما بود

دیروز بهش برخوردم

خیلی فوق العاده ست

با بیت بیتش حال کردم

تقدیم به شما

عیدتونم پیشاپیش مبارک

التماس دعا



ادامه نوشته

آقای خوبان شرمنده ایم!

امشب هواي باغ نگاهم بهاري است

واژه به واژه کار دلم بي قراري است

باران و رود و چشمه و دريا قلم شدند

برگ درخت و بال ملک دفترم شدند

بي تابم امشب و تب شعري گرفته ام

با جمع شاعران، شب شعري گرفته ام

سعدي! نگاه کن به رُخش باز، جان بگير

از باغ هاي نخل علي «بوستان» بگير

حافظ! بيا و شاعر اين بارگاه باش

يعني غلام شاه جهان باش و شاه باش

پژواک بي نهايت خورشيد نور او

اي مولوي زشمس جمالش بگو بگو

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

چون نام رستم آمده اين بار وقت اوست

فردوسي! از شکوه نبردش چه ديده اي

آيا شجاعت علوي را شنيده اي؟

قطبين عالم است سر تيغ ذوالفقار

از ضربه هاي دستش لا يمکن الفرار

نيما! براي پيرهنش شعر نو بگو

از سادگيش، از نمک و نان جو بگو

او از هجوم زخم زبان خون به دل شده

سهراب! در مسير علي آب گل شده

قيصر! ميان کوچه علي سر به زير شد

عمر گلش بگو چقدَر زود دير شد...


+مجید تال

کشتی نجات

گل و شمعم به مزار دل خونین آمد
گفت پاشو که مسیحات به بالین آمد

ناخدا نوح نبی بود که کشتی نجات
راه طوفان زد و با بار دل و دین آمد

قاصد کوی خدا را چه بنامیم ای دوست
چه به از آنکه به سر سوره یاسین آمد

یارب این شاخه گل از شش جهتش دار نگاه
این دعا کردم و از شش جهت آمین آمد

جشن این کوکب و این کوکبه ی قدسی را
همه آفاق به آئینه و آیین آمد

نامه ات با خط و خال ختنی هر جا رفت
گوئیا قافله ی نافه اش از چین آمد

آیتی خواندم از این نسخه ی قانون که شفاست
چشم خود بینم از این سرمه خدا بین آمد

خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر
مژده ای بود به فرهاد که شیرین آمد

نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید
یا که ویس از پی پرسیدن رامین آمد
 
همت ای پیر که با چنته خالی نرود
گل مولا که به کشکول تبر زین آمد
 
شهریار این غزل طرفه به تلقین سروش
چون رقم خواست زدن خواجه به تحسین آمد

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست....


                                                        


پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی(زیان) نگفتی و گفت

کوته نکنم ز دامنت دست

     

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست

     

هم در تو گریزم ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:

هر کجا سلطان عشق آمد نماند

     

قوّت بازوی تقوی را محل

پاکدامن چون زید بیچاره اى

     

اوفتاده تا گریبان در وحل

 

ادامه نوشته

یک مَن روغن کِلَپچ!

بود بقالی و وی را طوطیی ..................... خوش نوایی سبز و گویا طوطیی

بر د کان بودی نگهبان دکان .................... نکته گفتی با همه سوداگران

درخطاب آدمی ناطق بدی ...................... در نوای طوطیان حاذق بدی

.......................

ادامه نوشته

دوباره ساده بگویم.............

دوباره کی تو بیایی غزل ترانه بگویم
به یاد بودن با تو دوباره ساده بگویم
دوباره قصه غصه، دوباره یاد فسانه
شبی که بی تو دوباره به یک ستاره بگویم
برای اینکه نبودی، برای اینکه نباشی
برای این همه آدم، دوباره من چه بگویم
غزل که خسته بگشته در آرزوی سخن ها
میان رفتن و ماندن، میان این... چه بگویم
تو بودی و دو سه تا خط برای ماندن و حتی
قسم به نون و القلم، دوباره با که بگویم

+ این شعر ادامه داره و کامل نشده......

ای عشق همه بهانه از توست

ای عشق همه بهانه از توست
من خامش‌ام این ترانه از توست

آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من اندهِ خویش را ندانم
این گریه‌ی بی بهانه از توست

ای آتشِ جانِ پاک‌بازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شراب‌خانه از توست

می را چه اثر به پیش چشم‌ات؟
کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گم‌نام
آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه مرا به خاک برگیر
کاین‌جا سر و آستانه از توست

+ هوشنگ ابتهاج

پ.ن.: من این پست رو ظهر گذاشتم رو وبلاگ. بعد الان اومدم چک کردم دیدم نیست. فقط بفهمم کار کی بوده.

سرو خزان من چرا هنگام خزان است

سـرو چـمان من چرا ميل چمن نمي كند           هـمـدم گـل نـمـي شود ياد سمن نمي كند

تا دل هـرزه گرد من رفت به چين زلف او         زان سـفـر دراز خـود عـزم وطـن نمي كند

پـيش كمان ابـرويت لا به همي كنم ولي       گوش كشيده است از آن گوش به من نمي كند

بـا هـمه عطف دامنت آيدم از صبا عجيب       كـز گـذر تـو خـاك را مشك ختن نمي كند

چون ز نسيم مي شود  زلف بنفشه پر شكن   وه دلـم چـه يـاد آن عـهـد شكن نمي كند

دل بـه امـيد روي او همدم جان نمي شود     جـان بـه هواي كوي او خدمت تـن نمي كند

سـاقي سيـم ساق من گر همه دُرد مي دهد    كيست كه تن چو جام مي جمله دهـن نمي كند

دستـخوش جفا مـكن آب رخم كه فيض ابر   بـي مـدد سـرشـك مـن دُرِّعَـدَن نمي كند

كـشتـه غـمـزه تـو شد حافظ ناشنيده پند     تـيغ سـزاست هر كـه را درد سخن نمي كند

 

ادامه نوشته

امن یجیب

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد

چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

+خدیجه پنجی

خیام دو

با تو دل من پر از کبوتر شده است

حال من و شعرهام بهتر شده است

حالا تو منی و من تو هستم با تو

تنهایی من چند برابر شده است


گزیده ی چند رباعی از جلیل صفر بیگی........

ادامه نوشته

مجنون و کودک

شنیدستم که مجنون دل افگار                          چو شد از مردن لیلی خبردار

گریبان چاک زد با آه و افغان                         بسوی تربت لیلی شتابان

در آنجا کودکی دید ایستاده                            بهر سو دیده ی حسرت گشاده

نشان قبر لیلی را از او جست                        چو ان کودک بخندید و بدو گفت

تو ای مجنون ترا گر عقل بودی                      ز من کی این تمنا می نمودی

میان قبرها را جستجو کن                             ز هر مرقد کفی از خاک بو کن

ز هر خاکی که بوی عشق برخواست               یقین کن تربت لیلی همانجاست

تو هم واقف در این دیر جگرسوز                   رموز عشق از آن کودک بیاموز.

هفته ی چهل و سوم

اللهم عجل لولیک الفرج......

دلتنگ کربلای توایم، حسین جان؟

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.

ادامه نوشته

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

چیزی تا اربعین حسینی نمانده است.......

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

                                                هم چونان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اتراق کنم

                                                 بوی شهر تو که آمد قرن از یادم رفت

جذبه عشق چنین است فقط ذوب کند

                                                صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

                                                به روی گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره تو

                                              بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

ندهد فرصت گفتار به محتاج ، کریم

                                             بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همان جا که تعلق دارد

                                                صحبت کرببلا شد وطن از یادم رفت


پ.ن.: شاعرش....نبود

من هرشبی یاهو زنم

درد بی درمان چراغ خانه کشت

یار بی هرمان مرا دیوانه کشت

دست از دامان من تو شسته ای

دست بی دامان مرا بیچاره کشت

====================

یه شعر خفن بخونید حالشو ببرید.

ادامه نوشته

قیصر .......

در قیل و قال قاف، غم واژه ی تو گشت

.........

ادامه نوشته

هفته ی چهل و دوم

چهل و دو هفته ................ هر هفته در انتظارت؟

یک هفته مانده به اربعین شهادت آقای شهیدان.

امروز پیامکی از شخص ناشناسی به دستم رسید. متن آن سخنی بود از شهید مرتضی آوینی:

ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود، برنشسته ای، دستی بر آر.................ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.........

این هفته نیز یکی از دلاوران هشت سال دفاع مقدس برگشت پیش یارانش. پیش همرزماش.......

حاج ذبیح الله بخشی

عحب اسمی داشته و داره.............عجب هیبتی داشته...............خدا به همرات.......برای شادی روحش صلوات.

یا مهدی فاطمه......ای یوسف گمگشته..............جانم به فدای خم ابروی نگاهت

پ.ن.: لطفا، در مورد تصاویر هیچ جهت گیری خاصی خواهشن نشه. خیلی ممنون.


ادامه نوشته

چرا..........!

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد.
بعد از همان تصميم كبري ابرها هم يا
سيل مي بارد و يا باران ندارد.
بابا انار و سيب و نان را مي نويسد
حتي براي خوردنش دندان ندارد.
انگار بابا همكلاس اولي هاست
هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد.
بنويس كي آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد.
ايمان برادر: گوش كن نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد.

یلدای یلدا

یک ثانیه از عمر همین یک شــب یلدا
باعث شده تا صبـــح به یمنش بنشینیم
ده قـــرن ز عمر پسر فاطمه طی شد

یک شب نشد از هجر ظهورش بنشینیم

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

شب یلداتون مبارک. شب خوب و خوشی داشته باشید.

اینم آخر عاقبت ماها که هندونه های بدبخت رو تو شب یلدا........


نامت چه زیباست؟......فاطمه

شعری برای تو، شعری برای من

منتظر باشید.......


ادامه نوشته

با مویه های حافظ

شعر زیبایی از پدر غزل معاصر 

"استاد حسین منزوی"

در ادامه مطلب!

ادامه نوشته

ذهن مخدوش

سکوت، هنگامه ی محض است در میان لحظه ها.

دیدار

در

ادامه ی

مطلب

.

.

ادامه نوشته

هفته ی سی و نهم

با اجازه از دوستان.......

=============

سلام بر روی ماهت ای مهدی فاطمه....

دیشب به سیل اشک ، ره خواب میزدم

نقشی به یاد خط تو ، بر آب میزدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب میزدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم.

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش ، درین باب میزدم.

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو ، به مضراب میزدم.

ساقی به قول این غزلم ، کاسه میگرفت

میگفتم این سرود و می ناب میزدم.

نقش خیال روی تو ، تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی خواب میزدم.

خوش بود حال حافظ و فالی به بخت نیک

بر نام عمر و دولت احباب میزدم

 

ادامه نوشته

ساده ی خصیص مشهور

مگذار و مگذرید که یارم بنده نواز است، و من در عجب میم مگذار هستم.......

===============

در مکتب این عشق فقط حافظ گفت:

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت........

ادامه نوشته

ظهر روز دهم...




خـون است و هـــلال صـورتـش هــم چـون مــــــاه
مردی که نشسته خواهرش/دخترش چشم به راه

یــک مـــرد کــه یــک تـنـه... و ایـن فـوج عـظــیم
لا     حــول   و    لا قــوة   الا    بالله . . .


علی اکبر........شبه پیمبر

آقا جان....مهدی فاطمه.............معذرت می خواهم این را می گویم؟ چند علی اکبر دیگر باید بدهیم تا اسلام زنده بماند؟ و .......تا شما بیایی؟

-------------------

عمه ی سادات بی قراره.........غصه و غم هاش بی شماره............تمام غصش غم یاره

عمه ی سادات بی قراره .........روزای سختی توی راهه.............

ادامه نوشته

علی لای لای

به کدامین گناه ترا کشتند.

ادامه نوشته

به کجا چنین شتابان ...

به کجا چنین شتابان   نفسم دگر بریده است        که  زمان مرگ این دل  به رهت کنون رسیده است

به کـــجا چنین شتابان به کجا چنین دوان تر        که روان و هوش و رنگم همه در رهت پریده است

هـوس کـــجای داری که چـنین دوان روانی        که به چین و بلخ و ماچین چو تویی کسی ندیده است

تو که میل رفتنت بود دل من چرای سوزی        که  عیار رنگ سرخـــم  همه زرگــری خریده است

تو اگـر چــنین برفتی ز دیـار و از ســرایم          تو شـــنو صـدای این دل که همه کســی شنیده است

تو اگــر کــنون برفتی دل خود بذار بر من          که دلــت نوش دواییسـت کــمرم دگــــر خمیده است

تو برو نفس که سهل است سرهاتفا به راهت        نفس و ســــرم به یکــجا همــه در رهت بریده است

دعوت به محفل با تقدیم یک رباعی نوسرود




پس مرد تکیده، خسته و واخورده
از صـحـبـت بـا آدمـیـان آزرده
دیدند که رفته گوشه ای خوابیده
آرام پـتـو کشیـده بر خود، مـرده!




پی نوشت:
دوستان امروز لطف کردند و بنده رو متوجه طینت پلید و خبیث خودم کردن!
دستشون درد نکنه. بنده عذر خواهی می کنم...

تشریف بیارین محفل

اینجا مزار اوست

چه زيبا از قفس پرواز كردند

مقام عشق را احراز كردند

دوا كردند درد خود پسندى

خدا داند همه اعجاز كردند

.......

ادامه نوشته