ظهر روز دهم...
خـون است و هـــلال صـورتـش هــم چـون مــــــاه
مردی که نشسته خواهرش/دخترش چشم به راه
یــک مـــرد کــه یــک تـنـه... و ایـن فـوج عـظــیم
لا حــول و لا قــوة الا بالله . . .
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 2:7 توسط صدرا
|