مجنون و کودک
شنیدستم که مجنون دل افگار چو شد از مردن لیلی خبردار
گریبان چاک زد با آه و افغان بسوی تربت لیلی شتابان
در آنجا کودکی دید ایستاده بهر سو دیده ی حسرت گشاده
نشان قبر لیلی را از او جست چو ان کودک بخندید و بدو گفت
تو ای مجنون ترا گر عقل بودی ز من کی این تمنا می نمودی
میان قبرها را جستجو کن ز هر مرقد کفی از خاک بو کن
ز هر خاکی که بوی عشق برخواست یقین کن تربت لیلی همانجاست
تو هم واقف در این دیر جگرسوز رموز عشق از آن کودک بیاموز.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:50 توسط مرتضي مولائی
|