ساده ی خصیص مشهور
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت//گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم//یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس//گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا//سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود//از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزو//دزنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم//یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم//جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ//قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم//یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس//گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا//سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود//از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزو//دزنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم//یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم//جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ//قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 21:20 توسط مرتضي مولائی
|