زان یار دلنوازم شکریست با شکایت//گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم//یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس//گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا//سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود//از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزو//دزنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم//یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

هرچند بردی آبم روی از درت نتابم//جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ//قرآن زبر بخوانی در چارده روایت