طلوع می کنی آخر، به نور و نار قسم
به آسمان، به افق های بی سوار قسم


 

هنوز منتظر بازگشتنت هستم
به لحظه های غم رفتن قطار قسم


 

خزان به سخره گرفته ست گریه ی گل را
به غصه های دل ابری بهار قسم


 

نمانده است گل و نیست جای شکوه ز باد
که می خورد به سر پر غرور خار قسم


 

نشانده ام به دل خسته داغ شهری را
به قلب خسته ی این شهر داغدار قسم


 

به خون نشسته دلم مثل قالی تبریز
به حلقه و گره و مرگ و چوب دار قسم


 

دلم شبیه گسل های شهر تبریز ست
به این سکوت ... به این صبر پایدار قسم


 

کجا روم که دمی شهریار خود باشم؟
نه شهر مانده...نه یاری...به شهریار قسم


 

ولی هنوز به آینده روشن است دلم
به بخت تیره ی مردان این دیار قسم

شعرش مزه انتظار می داد.......رضا شیبانی